
چون زیاده خواهی نمی کردیم به ما می گفتند به حقٌ خود قانع چون باج نمی دادیم به ما می گفتند خسیس ! اواخر بهار 1315 فرمانداری یزد ، و گویا شخص سردار فاخر حکمت ، فرماندار یزد ، رؤسای شرکت تلفن را به یزد دعوت کرده بود و آنهم به خانه ی من یا در واقع به منزل پدرم ! که یکی از سی - چهل خانه ی اعیانی آن روز یزد بود ! و هردو و به مناسبت تابستان به باغچه پدرم در باقی آباد ، که آن نیز ساختمانی اعیانی در دوطبقه با هفت اتاق بود آمدند و به اصطلاح چشمشان چیزی دید غافل از این که پدرم باداشتن هفت فرزند...
ادامه مطلب
شرکت سهامی کل تلفن ایران « محدود » اداره تلفن یزد و مضافات بتاریخ 11 / 11 / 1313 شمسی تلگرافی « گفتار » ضمیمه ........... نمره 825 متحد المآل آقای آقا میرزا جواد آیت اللهی کمکی محاسبات و مسئول مغازه جنسی چون کلیه ...
ادامه مطلب
سرِ کیسه دست من بود و تهش دستِ یکی دیگر عبٌاس وقتی وارد اتاق شد که تفتی با وزن و هیکلی دوبرابر من یقه ی من را چسبیده بود . آماده ضربه زدن ؛ و عباس یقه ی وی را گرفته با گفتن اینکه « با شیخ جواد چکارداری ؟ » ، وی را محکم به دیوار مقابل کوبید . چشمان تفتی داشت از تعجب از حدقه در می آمد . گفت : خجالت نمیکشی ! نمکدان شکن ! مگر شیخ هم کراواتی می شود ؟ ( چون گاهی تحت فشار رؤسا کراوات می زدیم ) . تفتی جواب داد : کراوات که ضد دین نیست ؛ آقا سیدعلیمحمد ( منظورش آقای وزیری بود که یکی از نزدیکت...
ادامه مطلب
سلام وقتی یک هفتاد ساله وبلاگنویسی می کند و وقتی که در این روزگار غدٌار ! در پیچ و خم هائی ... گرفتار می اید . و وقتی که حواس یادگیری از این پیچ و خم ها را نداشته باشد و به فرض هم که خداوند به وی « زمان » بپردازد هزینه اش را نمی داند که چه کند ؟ مجبوراست که چندروز دیگری هم صبر کند و موقع را به غنیمت گرفته بگوید : دهه فجر بر شما مبارک باد و به امید فجر در اینترنت ! یکهو راهم سد شد ، نمیدانم چه شد ، منهم که این فوت و فن ها را بلد نیستم و آن امکانات را هم ندارم . عمری بود و وضع...
ادامه مطلب