خاطرات آقا میرزا جواد آیت اللهی

خرید بک لینک

سلام

بعضی از بزرگان و سروران عزیز پیام می گذارند و شماره تلفن می دهند و برخی از خوانندگان ارجمند نیز ایمیل می دهند و ایمیل می طلبند با پرسشهائی که در اکثر قریب به اتفاق آنان قادر به پاسخگوئی نیستم . ببخشید . فقط این را عرض می کنم که :

- مرحوم آقا میرزا ( شیخ ) جواد آیت اللهی یزدی بوده اند و همیشه در یزد زندگی کرده اند

- اشتغال ایشان به روحانیت مشهود ( ملبس ) فقط تا حدود 21 - 22 سالگی ایشان بود ه است و پس از آن به اصطلاح مکلٌا شده اند

- حجت الاسلام نمیتوانند خوانده شوند . مجوز اجتهاد نداشته اند . مجوزی خاص برای سردفتری داشته اند که در واقع « قریب الاجتهاد » تقویم می شود . 

از ارائه ی اطلاعات در خصوص سایر آیات و حجج اسلام بنام آیت اللهی نیز معذورم  ؛ توجٌه داشته باشید که اکثر آنان از شیراز ، قم ، کرمان ، و.... هستند و بنده ی کمترین کوچکترین ارتباطی با آنان نداشته ام و ندارم .

با احترام : علیرضا آیت اللهی

خاطرات آقا میرزا جواد آیت اللهی...

ما را در سایت خاطرات آقا میرزا جواد آیت اللهی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: میرزا جواد آیت اللهی MIRZAJAVAD AYATOLLAHI بازدید: 891 تاريخ: شنبه 12 تير 1395 ساعت: 20:04

میرزا محمد بگمانم در آن زمان رئیس ثبت اسناد واملاک الیگودرز بود ؛ و برایم نوشته بود که دارای دختری بنام طاهره هم شده است که من و پدرم بسیار مشتاق دیدن این نخستین نوه والدینم بودیم .
جعفر آقا خلیفه ی یک خیٌاطی بود و کارش نسبتا" رونق داشت ؛ امٌا به شدٌت به دنبال این بودند که او رادستگیر کنند و به اجباری ببرند ... و دائما" در حال جنگ و گریز با ماموران بود . البته این جنگ و گریز به این دلیل که روخانی زاده و شخصا" هم سیتسی بود تا حدودی جنبه سیاسی یافته بود .
میرزا کاظم حاضر شده بود که به روستا ( بگمانم جهان آباد ) رفته معلمی کند و می گفتند که در آنجا صیغه ی مناسبی هم گرفته بود و فعلا" از اجباری رفتن در امان بود . در تحصیل هم حتی الامکان می کوشید اکرچه امکاناتش چندان برایش فراهم نبود .
مسئله مهم و لاینحل دیگر ما سه جوان و نوجوانی بودند که نه حاضربودند آنچنان به نحوی مرتب به مدرسه بروند و نه چندان علاقه ای به ادامه تحصیلات حوزوی داشتند ؛ اگر چه بزرگترینشان ، تقریبا" بیست ساله ، در آنموقعیت نامطمئن اقتصادی پدرم سرمایه قابل توجهی گرفت که کارگاه نساجی به راه بیاندازد و وسایلی هم خرید و کارگاهی هم در طبقه شمال شرقی خانه به راه انداخت ...؛ و دومینشان هم بیش از آن دو معقولانه رفتار می کرد ودفتر داری فروشگاه آقای حسن نیکنام را بر عهده گرفته بود ؟ . جوان بودند دیگر و در آن روزها که دستی غیبی زن را به شوهر و شاگرد را بر استاد و .... می شورانید چون ما چهار فرند بزرگتر کاملا" مطیع نبودند ومسائلی روزمره پیشآمد می کرد ...
...و ما ، یعنی من و پدرم ،تصورش را هم نمی کردیم که وضع از آن بدتر هم بشود ، که شد !.

 

خاطرات آقا میرزا جواد آیت اللهی...

ما را در سایت خاطرات آقا میرزا جواد آیت اللهی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: میرزا جواد آیت اللهی MIRZAJAVAD AYATOLLAHI بازدید: 1554 تاريخ: دوشنبه 26 آبان 1393 ساعت: 17:21

  برخی از  ایرادها ی حکومت رضا خانی مثل برخی از سخنانی که روضه خوان های حوزه ندیده بر سر منابر می گفتند یا قمه زنی وامثال آنهامورد تائید ما هم بود. حوزه علمیه یزد هم ازاین افراد و ازاین اعمال پشتیبانی نمی کرد . اما حکومت  فشار خود را بر روحانیان یزد ( و نه آنطور که میگفتند اینچنین در همه ی شهرهای ایران ) روز به روز بیش از پیش می کرد .درحوزه علمیه یزد که هنوزهم یک حوزه علمیه بزرگ شیعی محسوب میشد و میبایست لااقل به پنجاه نفر مجوزلباس ( فعالیت روحانیت ) بدهند یا لااقل اگربه نسبت خود شهریزد هم بود باید لااقل به سی نفر مجوزلباس بدهند فقط به چهار - پنج نفرمجوز لباس داده بودند ! .البته حب و بغض های محلی هم به کمک حکومت مرکزی شتافته بود . کسانی که حالامورد تائید مراکز  و دولتی و رسمی  مربوطه بودند نه نزد آقا سید یحیی طلبگی کرده بودند نه با جنگِ شیعیان عراق  و رهبران و طلاب حوزه علمیه عراق ؛ از آنجمله  پسران آقا سید محمد کاظم طباطبائی یزدی و فرزند مجتهد آقا سید یحیی ( آقا سید جواد ) بر علیه انگلیس در عتبات عالیات موافق بودند و نه هیچگاه در خدمت به حکومت های استبدادی دریغ می داشتند . حکومت پیشنهاد می کرد که به جای مجوزلباس به بزرگان روحانیت یزد پروانه وکالت ، پروانه ی دفترازدواج ، پروانه دفتر اسناد رسمی ، و...بدهد که برخی چون آقا شیخ اسدالله شخصا" ( دفتراسناد رسمی شماره یک و دفتر ازدواج شماره یک ) ، آقای سید احمد مدرس ، آقاسید محمد آیت الله و ... آقا شیخ علی علومی تا آقای فرساد پذیرفتند ؛ امٌابرخی هم چون آمیرسید علی ، آقاشیخ احمد علومی و پدرم ( حاج میرزا علی آیت اللهی ) و دائیم آقا سید مهدی ( که ایشان مبارز بودند امٌا داعیه اجتهاد نداشتند ) نپذیرفتند . پدرم فوق العاده از این قتل عام یا ترور شخصیت روحانیان طرفدار آقا سید یحیی و سایرین ناراحت شده بودند و اگرچه دفتر اسناد رسمی به ایشان تعلق می گرفت نسبت به همکسوتان و دوستانشان نا جماعتی نمی کردند که بخصوص بعد از آنکه در سال 1309که رضاخان ازطرف کرمان وارد یزد شد ه بود و به استقبالش نرفته بودند ، به تدریج مورد غضب حکومت یزد و روحانیان حکومتی هم واقع شده بودند . بحث اصلی چیزدیگری بود : ظاهرا" مبارزه بین سنت و تجدد ، و روحانیت و حکومت مغلوبه شده بود ؛ ولی بوی تفرقه اندازی بین اقشار و افراد مردم از همه جا به مشام می رسید . روحانی راحصر اقتصادی می کردند ، ماموران حکومتی را هم گرسنه نگهمیداشتند و آنگاه مثلا" با حکمی که در مهر 1314 صادر شده بود به جان هم می انداختند . ثروتمندان یزد ، چون آقای سید ابوالقاسم روهنی که از خویشان ( والده ی والد ) ما بود ،  را به ایجاد کارخانه نخریسی تشویق کرده بودند و آنگاه به مردان وزنان نخریس نشان می دادند که کارخانه برای بریدن رزق و روزی آنها آمده است . با نوعی غلط ازپشتیبانی از اقلیت های مذهبی آنهارارودر روی مسلمانان و به خصوص شیعیان قرار داده پدر کشتگی ها را یاد آور می شدند ( عوام یزد هز گز از این که  یک نفرزرتشتی در پائیز 1313 شروع به ساخت مجتمع مارکار در یزد کرد راضی نبودند ). و... تفرقه ای که به نظرم همیشه در یزد وجود داشته است در آن چند سال اوج گرفت و من روحانی زاده ی حوزه دیده از یکطرف و کارمند دولت و ملبس به لباس جدید از طرف دیگر را تحت منگنه ی چند طرفه قرار داده بود . و با وجود آنکه پدرم از لباس صرفنظر کرده بودند و بدون لباس هم که نماز جماعت اقامه می کردند متعدی ایشان می شد ند ؛  خبر از روضه خوانی های شبانه و مخفی به شهربانی رسیده پیاپی برایشان مزاحمت تولید می کردند ، رمضان آن سال حسابی یک رمضان بگیر و ببند بود . دیگر کسی جرئت نمیکرد که برای امور معاملات ملکی و نظایر آنها به پدرم مراجعه کند چون حال چند دفتراسناد رسمی هم دریزد وجود داشت ! . بالاخره ما خودمان هم سر از همین دفتر اسناد رسمی نمره یک یزد در آوردیم تا اسناد اجاره این موقوفات که نیمی بیشتر از آنها را قبلا" حکومتهای قاجاری از دست ما در آورده بودند ، تنظیم کرده لااقل این ممردر آمد های بسیار مختصر را از دست ندهیم .
(1) علیرضا آیت اللهی : بنجاق اجاره نامه مزبور که در تاریخ 24 آبان 1315 در دفتر نمره یک یزد به نمره 4742 بین پدر آقا میرزا جواد ، یعنی « آقای حاجی آقا علی آیت اللهی » ( لقب حجت الاسلامی ایشان حذف شده است ) و مستاجر ملک ، یعنی آفای آقا محمد رضا مدرس زاده ، به ثبت رسیده است نزد محرر این سطور می باشد .  
     

 

 

خاطرات آقا میرزا جواد آیت اللهی...

ما را در سایت خاطرات آقا میرزا جواد آیت اللهی دنبال می‌کنید

برچسب: آقا میرزا جواد آیت اللهی , تاریح شهر یزد , ضدٌیت رضا خان با اعتقادات عمومی و مراسم مردمی, نویسنده: میرزا جواد آیت اللهی MIRZAJAVAD AYATOLLAHI بازدید: 1584 تاريخ: دوشنبه 26 آبان 1393 ساعت: 17:13

رضا خان برعلیه دین و مذهب بود
اصل مطلب این بود که رضا خان به فرهنگ سنٌتی اسلامی ایران و ایرانیان ایراد هائی داشت که دیگر ( برخی می گفتند تحت تاثیر نفوذ آتاتورک بروی ) از آنها نمی گذشت . از طرف مقابل نیز تجدد رضاخانی مخالف روحانیت بود . شاید مهم ترین بخش دعوای روحانیون با حکومت رضا خانی از سال1306 و بر سر اجباری عمومی شروع شده بود . روحانیان می گفتند  طلبه ها نباید به اجباری بروند؛ واصولا" وقتی روستائیان وغیر روستائیان پرشماری حاضرند به خدمت ارتش درآیند ، تجربه و تخصص لازم بیابند و تا آخر خدمت استخدامی سربازی کنند چرا دیگران را به اجبار به خدمت وظیفه می برند و آن را عمومی می کنند ؟ معلوم است که قصد شستشوی مغزی جوانان کشور و دور کردن آنان از دین و مذهب به بهانه ی تجدد را دارند .
همان زمان برخی از معلم های مدارس جدید یزد هم در مدارس به کودکان و نوجوانان مطالبی را می گفتند که همین تجدد طلبی و نوکری فرنگ به جای آموزش دین ومذهب تلقی می شد و رغبت تحصیل در این مدارس را از امثال ما می گرفت . بی جهت هم نیست که اگر توجه شود بزرگان یزدی حال حاضر ( دهه 1350 ) بیشتر ازمحصلین مکتب های آنزمان هستند تا از دانش آموزان دبستان های آن زمان . 
من هم که طبیعتا" مایل رفتن به «اجباری» در آن حدود20 سالگی نبودم و یک بارهم شناسنامه و به خصوص چند بارسواد شناسنامه عوض کرده بودم .
آن سال 1306 شمسی به قول برخی سال بسیار نحسی بود . آقا بزرگ ( آیت الله العظمی ) آقا سید یحیی ( موسوی یزدی ) فوت کردند که با فوت ایشان نظام روحانیت هم در یزد از هم پاشید ، تا حدود بیست سال کاملا" مضمحل بود ( و تازه برخی از روحانیان متوجه دلایل انعطافات ایشان و مماشاتشان با حکومت مرکزی شدند ) و هیچگاه هم دیگر حتی یک پنجم آنحوزه هم نشد . در تشییع جنازه ایشان تقریبا" همه مردان و گروهی قابل توجه از زنان شهر یزد جمع شده بودند (1) و چه مجالس ترحیمی که برقرار نشد ؛ امٌا از فردای آن روز بین آقای علومی و آقای مدرس بر سر جانشینی ایشان رقابت در گرفت ؛ سند و مدرک هائی نسبتا" شخصی از آقا سید یحیی را از آقا سید محمد ، فرزند ارشد ایشان طلب می کردند که البته این سندها خصوصی بودند ؛ به علاوه این که گروهی از مردم نه فقط برای اینکه آقا سید محمد آیت الله فرزن آقا سید یحیی بودند بلکه در علم و عمل هم ایشان را شایسته جانشینی آقا سید یحیی می دانستند . حکومت هم به دنبال این بود که از موقعیت بدست آمده استفاده کرده حوزه علمیه یزد را از هم بپاشد ؛ و در این میان آقا شیخ اسدالله با حکومت یزد طرح الفت ریخته خود را اعلم یزد معرفی کرد...که صد در صد هم مورد پشتیبانی حکومت و برخی ازمردم محله های میرچقماق - خواجه خضر و پنبه گلان قرار گرفت .
همان سال 1306 در مراسم عزاداری حاج آقا نورالله در اصفهان تیغ زنی کرده بودند و یکی دونفر بر اثر تیغ زنی کشته شده بودند که مطبوعات جهان این حرکات را با آب و تاب منعکس می کردند . در کاشان هم گویا خبرهائی شده بود ؛ و مردم هم نظرشان نسبت به این تیغ زنی ها و قمه زنی ها برگشته بود .
مدیریت مذهبی ، به رغم آنچه که حکومت مدعی بود و روزنامه ها می نوشتند ، کاملا" در قم و نزد آیت الله العظمی آقا شیخ عبدالکریم حائری یزدی متمرکز نبود ؛ ما هم با وجود احترام فوق العاده ای که آقا شیخ عبدالکریم برای آقا سید یحیی قائل بودند وهرچه هم از ایشان میخواستیم نه نمی گفتند از موقعی که پدرم در اصفهان با آیت الله العظمی آقا سید ابو الحسن اصفهانی ( که اصولا" مقیم نجف اشرف بودند ) ملاقات کرده بودند بیشتر به سوی آقا سید ابو الحسن گرایش داشتیم .
حدود سال1309 ، یا همان سال ، که آقا شیخ عبدالکریم با ساختن مریضخانه از محل وجوهات دینی محبوبیت بیشتری نزد مردم قم یافتندطلبه ای درنجف ، در نماز جماعت  سر فرزند ارشد آیت الله العظمی آقا سید ابو الحسن را در نجف بریده بود ؛ و شایعاتی تفرقه افکنانه به راه افتاده بود که این هم به نفع ابر قدرت حاکم و تجدد طلبی ختم می شد .
البته ما ، یعنی پدرم و ما فرزندانش ، با تجدد طلبی به معنی ورود ماشین و اقتصاد و ادارات مخالف نبودیم که هیچ صد در صد هم موافق بودیم ؛ و استقبال و کمک زیادی هم کردیم ؛ روحانیت را هم به ملبس بودن ، و دین را هم به قمه زنی و تیغ زنی نمی دانستیم . امٌا نماز جماعت که عملا" تعطیلش می کردند و مجالس وعظ و خطابه چه ضرری برای تجدد داشت که باید بر چیده می شد ؟! اگر آنجا بد آموزی بود حکومت میتوانست متقابلا" خوب آموزی بکند . اگر چند روحانی بر سر منابر علیه حکومت حرف می زدند حکومت میتوانست با آنها برخورد کند ( همانطور که در آخرین سالهای حکومت ناصرالدین شاه با پدر بزرگم آقا میرزا محمد جعفر برخورد کرده ایشان را عملا" خانه نشین کرده بودند ) چرا با کلٌ دین و مذهب می جنگید ند؟ !  چرا رضا خانبا اعتقاد ات تقریبا" تمام ملتش می جنگید ؟ ...
پس حکومت هم بهانه ای یافته بود که روحانیان مخالفش را قلع و قمع کند و نمی گفت که وقتی حوزه ها و روضه خوانی ها و ... را تعطیل می کند روحانیان و طلبه ها چه کنند ؟ . همانطور که وقتی در سال 1307 کلاه لبه دار را اجباری کرد بافندگان یزدی پارچه شال ِ سر و عمامه چه کنند ؟ وقتی خدمتگزاران خاصش در مجلس پیشنهاد اتحاد شکل لباس را دادند بافندگان یزدی پارچه های عبائی و قبائی و لباده ای چه کنند ؛ همچنان که کلاهدوزان محلی .بازاربهشدت کساد شده بود؛ و خشکسالی های آن سالها هم که در فقر و فاقه مردم مزید بر علت شده بود . با فروش تعدادی کراوات یزدی ، که در تهران مد شده بود ، و چند قواره پارچه یزدی فرم مدرسه ای مسئله ای حل نمی شد .
این بود که ما وقتی شیخ حسین یزدی که از خویشانمان بود و در مجلس شورای ملی کیا و بیائی داشت به یزد آمد به دیدنش نرفتیم ، پائیز 1307 هم که تاجگذاری رضاخان بود به فرمانداری نرفتیم غافل از این که ممکن است اسامی را یاد داشت کنند که چه کسانی آمده اند و چه کسانی نیامده اند ...

(1) عکس آن تشییع جنازه بسیار باشکوه وجود دارد . 

 

خاطرات آقا میرزا جواد آیت اللهی...

ما را در سایت خاطرات آقا میرزا جواد آیت اللهی دنبال می‌کنید

برچسب: آقا میرزا جواد آیت اللهی , تاریح شهر یزد , ضدٌیت رضا خان با اعتقادات عمومی و مراسم مردمی, نویسنده: میرزا جواد آیت اللهی MIRZAJAVAD AYATOLLAHI بازدید: 1401 تاريخ: سه شنبه 31 تير 1393 ساعت: 13:36

رضاخان وروحانیت یزد

 از مهر 1314 دولت رضاخان که به مجالس عزاداری ایراد هائی داشت ، و برخی از آن ایرادها مثل برخی از سخنانی که روضه خوان های حوزه ندیده بر سر منابر می گفتند یا قمه زنی وامثال آنهامورد تائید ما هم بود فشار خود را بر روحانیان یزد ( و نه آنطور که میگفتند اینچنین در همه ی شهرهای ایران ) روز به روز بیش از پیش می کرد و با وجود آنکه پدرم از لباس صرفنظر کرده بودند و بدون لباس هم که نماز جماعت اقامه می کردند متعدی ایشان می شد ند ؛  خبر از روضه خوانی های شبانه و مخفی به شهربانی رسیده پیاپی برایشان مزاحمت تولید می کردند ، رمضان آن سال حسابی یک رمضان بگیر و ببند بود . دیگر کسی جرئت نمیکرد که برای امور معاملات ملکی و نظایر آنها به پدرم مراجعه کند چون حال یک دفتراسناد رسمی هم دریزد ، توسط یک نفر غیریزدی ؟ که می گفتند وابستگی هائی سیاسی به مرکز دارد ؟ ، افتتاح شده بود ؛ حتی موقوفات اولادی را که در تولیت پدرم و آنهمنه بخاطر روحانیتشان بلکه به دلیل اولادی بودن موقوفات بود می خواستند از ایشان بگیرند و شهربانی گوشه ی چشمی هم به محل بنگاه گلبهار یزد که بخشی از این موقوفات بود داشت ! . بالاخره ما خودمان هم سر از همین دفتر اسناد رسمی نمره یک یزد در آوردیم تا اسناد اجاره این موقوفات که نیمی بیشتر از آنها را قبلا" حکومتهای قاجاری از دست ما در آورده بودند ، تنظیم کرده لااقل این ممردر آمد های بسیار مختصر را از دست ندهیم .
من متوجه نشده بودم که اصل بر بیرون راندن روحانیان و روحانی زادگان ، به ویژه احفاد پدر بزرگ مادریم آقا سید یحیی ، از ادارات یزد است ؛ و تازه به دنبال حق و حقوق شرعی و عرفی خود بودم ! . بگمانم از تهران به شهرستانها دستور می دادند گوش بیاور ، در یزد سر می بریدند ! . به خصوص سر نزدیکان آقا آسید یحیی که در زمان زعامت ایشان برخی از در آمدهای برخی از روحانیان هم و از آنجمله مثلا" از خراسان آمده ها کاهش یافته بود و حالا ، به ندرت به صورت بارز و اکثرا" به صورت پنهان ، و درهمکاری باحکومت و تامینات یزد ، تلافی می کردند ! .
میرزا محمد بگمانم در آن زمان رئیس ثبت اسناد واملاک الیگودرز بود ؛ و برایم نوشته بود که دارای دختری بنام طاهره هم شده است که من و پدرم بسیار مشتاق دیدن این نخستین نوه والدینم بودیم .
جعفر آقا خلیفه ی یک خیاطی بود و کارش نسبتا" رونق داشت ؛ امٌا به شدٌت به دنبال این بودند که او رادستگیر کنند و به اجباری ببرند ... و دائما" در حال جنگ و گریز با ماموران بود .
میرزا کاظم حاضر شده بود که به روستا ( بگمانم جهان آباد ) رفته معلمی کند و می گفتند که در آنجا صیغه ی مناسبی هم گرفته بود و فعلا" از اجباری رفتن در امان بود .
مسئله مهم و لاینحل دیگر ما سه جوان و نوجوانی بودند که نه حاضربودند آنچنان به نحوی مرتب به مدرسه بروند و نه چندان علاقه ای به ادامه تحصیلات حوزوی داشتند ؛ اگر چه بزرگترینشان ، تقریبا" بیست ساله ، در آنموقعیت نامطمئن اقتصادی پدرم سرمایه قابل توجهی گرفت که کارگاه نساجی به راه بیاندازد و وسایلیهم خرید ...؛ و دومینشان هم بیش از آن دو معقولانه رفتار می کرد ودفتر داری فروشگاه آقای حسن نیکنام را بر عهده گرفته بود ؟ . جوان بودند دیگر و در آن روزها که دستی غیبی زن را به شوهر و شاگرد را بر استاد و .... می شورانید چون ما چهار فرند بزرگتر کاملا" مطیع نبودند ومسائلی روزمره پیشآمد می کرد ...
...و ما ، یعنی من و پدرم ،تصورش را هم نمی کردیمکه وضع از آن بدتر هم بشود ، که شد !.


(1) علیرضا آیت اللهی : بنجاق اجاره نامه مزبور که در تاریخ 24 آبان 1315 در دفتر نمره یک یزد به نمره 4742 بین پدر آقا میرزا جواد ، یعنی « آقای حاجی آقا علی آیت اللهی » ( لقب حجت الاسلامی ایشان حذف شده است ) و مستاجر ملک ، یعنی آفای آقا محمد رضا مدرس زاده ، به ثبت رسیده است نزد محرر این سطور می باشد .        

 

خاطرات آقا میرزا جواد آیت اللهی...

ما را در سایت خاطرات آقا میرزا جواد آیت اللهی دنبال می‌کنید

برچسب: آقا میرزا جواد آیت اللهی , تاریح شهر یزد , ضدٌیت رضا خان با اعتقادات عمومی و مراسم مردمی , نخستین دفتر اسناد رسمی یزد , حصر اقتصادیروحانیان ,تفرقه کلی بین مردم, نویسنده: میرزا جواد آیت اللهی MIRZAJAVAD AYATOLLAHI بازدید: 1695 تاريخ: دوشنبه 23 تير 1393 ساعت: 15:44

صفحه بندی